تبلیغات
عشق سال های کودکی |

" تعطیلات عید" با این اسم قشنگش که قند توی دل آدم آب می کند،زودتر از آنکه فکرش را بکنی تمام می شود و تو می مانی و آن "پیک شادی"دست نخورده ی منتظر ساعتهای آخر سیزده به در.و بغضی که معلوم نیست دوست دارد باز شود یا نه.و حیرت اینکه بغض داری ولی منتظری زودتر فردا شود و با کفش و لباس نو بروی مدرسه و با همکلاسی ها خاطراتت را مرور کنی و انشای "تعطیلات خود را چگونه گذراندید" بخوانی.

راستی در سکوت، یقین و روزمرگی میانه های بیست و چهارسالگی، فردای روز چهاردهم را چطور خواهم گذراند؟

***

تعطیلات عید امسال با این دو تا موجود دوست داشتنی وفامیل جدیدشان ! کودکی ها دست دردستم داشت.


نوشته شده توسط کتایون در پنجشنبه 13 فروردین 1388 و ساعت 11:00 ب.ظ
نوروز مبارک |

هزاران سال است که عاشقم.عاشق نور و صدا و طراوت.و عاشق رنگها.عاشق آسمان و زمین.و عاشق ابرها.

هزاران سال است که سبزی زمین را زیر پا می گذارم و به آبی آسمان زل می زنم.آب خنک می نوشم و گندم ترد می جوم.سال های سال است با این ها نو می شوم و زندگی می کنم.

هزاران سال است دل زمین که گرم می شود و درخت ها و پرنده ها و گل ها و ابرها و رودها ترانه می خوانند،هم صدایشان می شوم.ساز گِلی دلم را کوک می کنم و همراهشان نفس می کشم .اسمش را گذاشته ام بهار.و با تازگی و روشنایی و آوایش یاد آن بهشت آسمانی برایم زنده می شود.

خدایا شکرت.شکر که بهار را آفریدی.و شکر که مرا آفریدی.و شکر که مرا در بهشت آفریدی.شکر که بهشت را دوباره به جسم زمینی ام ارزانی داشتی .و خدایا شکرت که من نواده ی آنهایی ام که از این سور و سرود و سبزی و سعادت، به وجد آمدند و بهشت سرزمینشان را گرامی داشتند.هفت سین چیدند و آب آوردند و آینه.و شعر خواندند و پایکوبی کردند و جهان را به شادی فراخواندند.خدایا شکرت.

و من امروز ،اینجا و در این ساعت وثانیه،نمی دانم چندمین نوروز را به برکت احساس و فرهیختگی و پارسایی اجدادم به سرور برخواهم خواست و برای آنها آرزوی جاودانگی در بهشت برین خواهم داشت.

و برای مردمان امروز این دیار کهن،سرزمین باستانی پارسی زبانان ،از هرکشوری و هرنامی،آرزوی شادمانی حقیقی،عدالت واقعی،راستی و درستی،انسانیت و مردانگی،شعور و دانش و استغنا و بی نیازی دارم.

پارسی زبانانِ هم میهن نوروزتان خجسته .

ای دگرگون کننده ی دل ها و دیدگان

ای سامان دهنده ی روزان و شبان

ای گرداننده ی روزگار و توان

روزگار ما را به نیکوترین حال بگردان

...

I have been in love for thousands of years, in love with light and sound and freshness. In love with colors,Sky and the earth and in love with clouds

It is thousands of years that I walk trough the greenery of the lands and stare at the sky.Drink cool water and chew (crispy) wheed. For years and years I have been renewing  and living with all these.

It has been thousands of years that I go long with the earth when it goes warm and with the trees and birds and flowers and clouds and rivers when they sing their songs

I ready my heart`s harp and breath with them.I have named it the Spring. it`s freshness and shine and rhythm remind me the real heaven high above

Thanks God. Thanks for creating the Spring and thanks for creating me.And thanks for creating me in the heaven. thanks for gifting the Paradise to my earthly body .and thanks God that I`m the child of th ones who had enjoyed this ceremony and song and greenery and felicity and congratulated their heaven land

They preperd their 7Sin and got the water and mirror.thand singed and danced and invited the world to happiness. Thank you my God. And now,at this hour and minutes,I don’t know which  many Noruz ceremony is the one I am going to celebrate to the good sake of my progenitors and their  emotions and sense and  pray for their immortality in the heaven

And I wish real gladness,true justice,honesty and veracity,humanity ,sense and knowledge and disdain and independence for the people of this old country, the ancient land of Parsi speakers,from any where or  with  any name

Happy noruz to all my country man

 

You who change the hearts and eyes

You who arrange the days and nights

The moderator  of  the world

Change our time to the best

And I am glad to say that the Google site is accompanying us trough the Noruz  ceremony one more time


نوشته شده توسط کتایون در جمعه 30 اسفند 1387 و ساعت 02:41 ب.ظ
تقدیم به...خودم |

می گویم نکند اصلا تو گناهی نداری.شاید حقیقت این است که من پرتوقع و زیادی حساسم.این که این قدر به چیزهای کوچک اهمیت می دهم.آره شاید اصلا لج آور است.این که ریختن سس روی بهترین لباس میهمانی ام را به هیچ می گیرم.اما چهارچشمی حواسم به توست.که پایت...دستت نلغزد.که دست های شکلاتی ام را یادم می رود بشویم و با همان ها کت از دوشت برمی دارم.اما نگاهم دنبال پوسته پوسته های خشک دست هات است و به باد وحشی پاییز،زیر لب بد و بیراه می گویم.

دوستی می گفت:"کاش می شد بعضی لحظه ها را مومیایی کرد..."و من فکر می کنم چه خوب می شد آن لحظه هایی را که حرف نمی زدیم و توی چشم های هم خیره بودیم،بازگردانید.آن وقت هایی که هیچ چیزی به اسم سوءتفاهم،اشتباه،تردید ،یا آرزو بینمان اتفاق نیفتاده بود.و تو خودت بودی آن وقتی که فنجان چای را به دهان می بردی.و من خودم بودم آن وقتی که شکلات های کاکائو را با دست هل می دادم جلویت.

خوب که فکر می کنم می بینم واقعا تقصیر تو نیست.عیب از من بود و هست! که به خودم می قبولانیدم زیر پوست آدمی مثل تو،حتما آدمی مثل خودت...خودت هست.تا حالا از این شکلات ها خورده ای؟همان ها که توی زرورق پیچیده شده اند اما آن ماده ی سخت تویشان با کاغذ سفیدی به هم آمیخته و جدا شدنی نیست.همان ها که دست آخر مزه شور کاغذ سفید رنگ نمی گذارد بفهمی طعمشان چه بود.اما ممکن است آن زرورق قشنگ را تا آخر عمر با خودت نگه داری.

تا آخر عمر چنین شبی،چنین ساعتی بیدار خواهم بود.سکوت خواهم کرد.زرورق خاطراتم را خواهم گشود و خواهم بویید.بوی تلخی و گندیدگی شان را با اشتیاق به مشام خواهم کشید و دست های شکلاتی ام... نه،من دیگر به انتظار آمدن هیچ کس تند تند شکلات نخواهم خورد...نه،تا ابد منتظر کسی نخواهم ماند.


نوشته شده توسط کتایون در دوشنبه 19 اسفند 1387 و ساعت 12:00 ق.ظ
به یاد قیصر امین پور |

این روز ها که می گذرد

                              شادم

این روزها که می گذرد

                              شادم

                                    که می گذرد

                                                    این روزها

               شادم

                      که می گذرد...


نوشته شده توسط کتایون در سه شنبه 14 آبان 1387 و ساعت 11:32 ب.ظ
انگار یک جای کار می لنگد |

"همیشه یک جای کار می لنگد".این را"روباه"داستان شازده کوچولو گفته بود.حق با اوست.قطعا یک چیزهایی سر جای خودش نیست.نیست که وقتی از سالن سینمای نمایش دهنده فیلم"دعوت"بیرون می آیی با تعجب نگاه دوباره ای می اندازی روی پوستر سردرسینما تا مطمئن شوی کارگردان این فیلم ابراهیم حاتمی کیاست.فیلمی که با وجود چنین سوژه بکری،فیلمنامه ندارد،بازی ندارد،میزانسن ندارد،ریتم ندارد.و در یک کلام هیچ ردپایی از حاتمی کیا در آن نیست...و دلت می سوزد.
و دلم می سوزد.دلم می سوزد آقای حاتمی کیا.برای آن اعتبار چندین ساله که با اهمال کاری و یا شاید وسوسه ای از دست می رود.چه کسی می تواند تصور کند خالق عاشقانه ترین و عارفانه ترین دیالوگ های سینمای بعد از انقلاب بتواند مبتذل ترین و سخیف ترین دیالوگ های این دوره را هم بنویسد و کارگردانی کند.کاش تصویر خود شما را در فیلم ندیده بودم که باورم نشود این فیلم ،فیلم شماست.که آن همه خاطره خوب و احساس تقدسی که  نسبت به از کرخه تا راین،بوی پیرهن یوسف،آژانس شیشه ای ،ارتفاع پست و خاک سرخ دارم از کف ندهم.
موقع نوشتن این مطلب فقط دارم به این فکر می کنم که اگر حاج کاظم،عباس یا فاطمه ی "آژانس"،مرتضی"موج مرده"،یا دایی غفور"بوی پیرهن یوسف" اینجا بودند چطور می توانستید توی چشمشان نگاه کنید.و چطور و با چه انگیزه ای می شود کمر به نابودی آن همه معنویت بست.
هنوز بغض نگاه حاج کاظم در یادم هست آن وقتی که پشت در آژانس با سلمان مچ انداخت.در نگاه من سلمان تا ابد برنده بود چون تا ابد می توانست مغرور باشد به"پسر حاج کاظم بودن".
آقای حاتمی کیا،نسل ما سلمان های نسل شماییم.زمینمان نزنید جوری که تاب برخاستن نداشته باشیم.

شنبه 6 مهر 1387


نوشته شده توسط کتایون در شنبه 6 مهر 1387 و ساعت 05:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ عشق سال های کودکی+ نوروز مبارک+ تقدیم به...خودم+ به یاد قیصر امین پور+ انگار یک جای کار می لنگد+ شهر قشنگ+ طعم خوب خاطره+ خیال خام+ ذوق و بی ذوقی+ قطار می رود،تو می روی،تمام ایستگاه می رود+ درخت و آسمان+ به آرامی یک مرثیه+ به همین سادگی+ به یاد باران+ نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 ...